قبل نوشت : اگه از یه زندونی فراری خبر ندارید می تونید این پست رو بخونید
روز دوی یوم
از دیروز که از زندون لامصب زدیم بیرون خیلی حالم گرفتس.
امرو هم می خوام از رفقای قدیم احوالی بپرسم ، باید برم پیش آق رستم تا براش خبر اعدام داداششو بگم ، خوب سخته ولی چاره نیست دیگه .
یه سرم باید به موری بزنم ، ببینم تو چه کاری هه . باید بش بگم پشتش چه حرفایی تو زندونه ، بلکه سر عقل بیاد از این سوسول بازی های که داره در میاره دست بکیشه ، چه کنم از بچیگی با هم بودیم ، نمی تونم که ویلیش کنم .
بعدشم باید برم بازار ، راسته عمو ، ببینم می تونم یه تیزی برا خودم جور کنم .. د لامصبا هر چی داشتمو تو زندون نفله کرن.
تا شب نکیشیده بالا باس برگردم .. لاتای کوچه پشتی برای فری خط و نیشون کشیدن .. باس یه کم گوشمالیشون بدم…
فعلا زت زیاد .. راستی از ننه هم خیلی دلگیرم .. تو این چن وق که ما نبودیم به همساده ها نگفته زندون بوده … آخه تا کی می خوای ما رو ذلیل نیگه داری ننه..




داره قشنگ می شه! بقیشو بنویس.
By: کیوان on جولای 20, 2008
at 7:04 ب.ظ