دیروز داشتم تو زیر زمین دنبال یکی از کتابهای دوران بچگیم می گشتم که یه دفترچه خاطرات پیدا کردم . راستش از دایی کوچیکه خیلی چیزی نمی دونستم فقط می دونستم که اهل خلاف و زندان و همه چی هست ، ولی وقتی فهمیدم دفترچه خاطرات مال اونه حسابی جا خوردم . 1 روزه همشو خوندم … بعدشم تصمیم گرفتم که یاد اون مرحومو زنده کنم . برای همین از این به بعد یه تیکه هایی که قابل انتشار هست را روی وب می گذارم .
سام علیک جمیعا
راستش داداشتون که ما باشیم ، دیروز بالاخره تونستیم با کلی دوز و کلک از دست این زندونه لامصب خلاص بشم.راستش این دایی خیلی به ما کمک کرده ، ما هم جونه شوما خیلی هواشو داریم ها …. مخلص کلوم کلی حرف تو دل صاب مرده ما مونده ، حالا که از زندون زدیم بیرون می تونیم بگیم . اون تو یه ما بودیم و یه زندون و کلی هوا خواه … ای دنیا هی بچرخ و بچرخ … یه روزم نوبت ما میشه …. فعلا که غربت دوری زندون حالمونو گرفته ….. زت زیاد…. داداشتون.




ای ول!
توسط: کیوان در ژوئن 6, 2008
در 2:10 ق.ظ
[...] جولای 20, 2008 in آدمها, حرف دل | Tags: یه زندونی فراری, حرف دل, دفترچه خاطرات | قبل نوشت : اگه از یه زندونی فراری خبر ندارید می تونید این پست رو بخ… [...]
توسط: از دفترچه خاطرات یه زندونی فراری … روز دوی یوم « می نوی سم از همه چی در جولای 20, 2008
در 4:47 ب.ظ